Monday, June 03, 2002
Saturday, May 25, 2002
هنوز
هم که چند هفته
گذشته و -
البته دل ما هم
مي خواد –هنوز
سرکار ختنم ( م
آ ) به دنبال
فلسفه خوردن
بستني و پيدا
کردن يک
ارتباط منطقي
از براي خوردن
بستني با هم
کلاسي ها و يا
اصلا بستني
خوردن !!! مي
باشد ...
اميد واريم که
يا ايشان از
پيدا کردن اين
ارتباط منصرف
شوند و يا
اينکه هر چه
سريعتر به ما
بستني بدهند .
تا خدا چه
بخواهد و ...
البته جا دارد
که نگاهي نيز
به اين مطلب
قبلي
بياندازيد ...
Sunday, May 19, 2002
< اه... نه بابا اين جا نمي
تونه دبير خونه باشه ...
> چرا بابا من خودم چند بار تا به
حال اين جا اومدم ... ببين اون پسره رو مي بيني خيلي کارش درسته ... من هميشه با
اون صحبت مي کردم...
< بابا اون که شبيه دکتر حشمته ... تو رو به خدا ما رو دست
ننداز.... اين بابا اين کاره نيست...
> خوب حالا تو بيا با من تا بهت بگم ديگه.
" هر دو وارد
دبير خانه مي شوند و دومي با تعجب در و ديوار پوشيده از برد و تابلو و ... را مي
بيند"
< نه بابا انگار اين جا خبر هايي هم است !!!
> من که بهت گفتم!
"چند لحظه بعد "
> آقا مي بخشيد اين ورک شاپتون مهلت ثبت نامش تموم شده ...
" همه با خوشحال "
- نه قربان . آقاي ... برو دو تا چايي براي آقايون بيار
< چقده تحويل ميگيرن!!!
) مي بخشيدا با شکر يا با قند .
- آقاي ::: بيا
اين پولو بگير و چند کيلو شيريني براي آقايون بگير
ß
مي بخشيد همان الانه شيرينيمون تموم شد . خانم! براي آقايون صندلي بيارين.
" در حاليکه هنوز < گيج بود و منگ از اين حرکات به قول معروف محترمانه اما به قول
امروزي ها .... ، گفت "
< بابا من مي ترسم ... کار دستمون ندن ... نه کنه توام يکي
از اون ها هستي ... من مامانم رو مي خوام
> هيس...صدامونو ميشنون...
ßبله
عرض ميکردم که ما براي ثبت نام ورک شاپ اومديم نه براي خواستگاري ...حالا چيا مي
گيد تو اين ورک شاپ...
...
" يکي دو ساعت بعد "
< باب من هنوز هم ميگم اين جا نمي تونه دبير خونه يک مسابقه
بين اللملي باشه ... نکنه مي خوان اخاذي کنن ...عين مغازه ها هم گاو صندوق داشتند.
نديدي !؟! ها! نديدي عين خيالشون نبود که حول و حوش 90 روز به روز مسابقه مونده ...
اينا اصلا عين خيلشون هم نبود ... اون اقا چاقه هم به اون اقا ريشوه مي گفت که نمي
تونه فلاني رو راضي کنه ... بعد ريشو هم يه چيزي گفت و همه خنديدند ... من که ميگم
اينا آخرش کم ميارن ...اون
پسره لاغر بودا از بس که حرف زد حوصلمون رو سر برد ... نزدیک پاشم و یه مشت حوالش
کنم ، فکر می کرد که با آدم خنگ طرفه!؟!
> نه توام ديگه بابا... اينقدا هم که مي گي پخمه نيستند ... نديدي چند تا
کامپيوتر نو داشتند ... من که هنوز به عمرم همچين پرينتري نديدم ... تازه تلفاکس هم
داشتند ... يه لحظه ديدي در گاو صندوقو اون پسره که که شبيه آرنولد بود باز کرد ...
حتماً حسابدارشون بود که بتونه طلباشون رو هم پاس کنه ... نه ديدي چه هيکلي داشت
...
< تا ببينيم چه پيش آيد ... من هنوز هم نفهميدم چرا اينقده
براي ما - ...- کلاس گذاشتند و ما رو تحويل گرفتند ... اين دانشگاه دولتي ها هم يه
تختشون کمه ...
> اگه کم نبود که اين جا قبول نمي شدند .
" هر دو در حاليکه از خنده روده بر شده بودند، از در رشت خارج شدند. "
Digital
Camera
بابا اين دوربين هم
براي ما دردسري شده ها... هيچ کامپيوتري براي ارتباط با اين دوربين سازگاري از
خوشون نشون نمي دهند ...
نه اين که شرکت مزبور دوربين رو را با روش - به قول آقاي...هندوانه و پاچه به
ما ...اند. و يا اينکه دوربين مورد بحث اصلاً مشکلي داشته باشه نه خير!!!
چشممون ... دندمون ... ديگه اصلاً چيزي نمي گيم که بعداً در دادگاه بر عليه خودمون
استفاده بشه ....
بعضي ها هم که به عنوان جاسوس دو طرفه لقب گرفته اند، در گزارشي مخفي به دبيرخانه
ذکر کرده که اين دوربين در دست هاي غير مين يابي نيز مورد استفاده و يا سوء استفاده
بوده است ... حالا راست و دروغش گردن خودش ...
(نگاه)
برد داخل
دانشکده
در يک اقدام
انتهري يکي از عوامل ناشناخته جناح مخالف پاک سازي مين از طريق روبا ت هاي دانشجويي
اقدام به کندن حصير برد دبير خانه کردند که هنوز هيچ گروهي مسئوليت آن را بر عهده
نگرفته است.
شايان ذکر است که اين عمل در زمان مرخصي مسئول برد صورت گرفته است . اين برد يکي از
زيبا ترين بردهاي دانشکده در زمينه اطلاع رساني به دانشجويان و اساتيد بلند پايه و
عالي رتبه است.
:: خيلي خوب شد که در اين برد نه مطلبي براي از بين بردن موجود بود و نه کسي مي
دانست که اين برد از آن کيست !؟!
البته مسئولين محترم کميته هاي مختلف خيلي خيلي به ما کمک کرده اند- به ارواح
...شون - و حجم مطالب در اين مسئول بدبخت را دچار مشکل کرده است.
<><><> باباجو اخه چه قزه مطلب به ما مي دي دو. هيم مي گيد مي خي بخوا، نمي خي نخا.
اقزه لطف به نکنيدو ...
Tuesday, May 14, 2002
لط�ا دودر نکنيد
Monday, May 13, 2002
Sunday, May 12, 2002
مسوول محترم تبليغات زحمت کشيده اند براي جذب همکاري ارباب مطبوعات در تبليغات مسابقه به نمايشگاه کتاب رفته اند. به اينکه اين سير انفس چقدر مفيد بوده است کاري نداريم. ولي ميان سوغاتيهاي ايشان يک نسخه از نشريه مرغداران بسيار به چشم مي آمد که عکس زيباي سر يک خروس آن را مزين کرده است. اگر در مين يابي به جايي نرسيم، اميد است که در کار پرورش طيور موفق شويم.
جناب
دبير
که
قبلا
ذکر
او
در
همين
شريطه
آمد،
امروز
دوستان
دبيرخانه
را
به
جعبه
اي
شيريني
)جهت
ثبت
در
تاريخ
بدانيد
که
خشک
بود)
مهمان
فرمودند.
ان
شاء
الله
که
موفق
تر
باشند
و
شيرينيهاشان
چرب
تر
والله وضعيت اين ساختمان ابوريحان هم جالبه. از طرفي شتر رو با بارش مي برند بيرون, از طرف ديگه يه چيزي که براش 3000 تا نامه گرفتند رو نمي ذارن ببري بيرون. حکايت اين رفيق ما است که مجبور شد ويديو پروجکشن دانشکده رو با هزار حيله از يک راه انحرافي از دانشگاه خارج کنه. بعدش هم مجبور شد کلي استغفار کنه. يا لالعجب. تازه دم در هم کلي با نگهبان مربوط(!) گپ زده بود. ما اينيم.

